زوال

زوال

هنگامی که هویتی در بطن جامعه پذیرفته نشده و یا مورد بی مهری قرار می‌گیرد، لاجرم به انزوا پناه می‌برد و یا به جنگ با عوامل هجمه می‌پردازد. اگر این هویت با وجود همه فشارها همچنان پابرجا بماند و یا حتی از بین برود، پس لرزه‌هایی خواهد داشت که می‌توان تا مدت‌ها بعد همچنان در جامعه حس کرد. فرهنگ، ملغمه‌ای از هویت‌های گوناگون با پیشینه متفاوت و رسوم مختلف است که گاه یکی بر دیگری چیره شده و دیگری در آن حل می شود، گاه یکی محو می‌شود و دوباره از نو زاییده می‌شود. در کل، در یک فرهنگ عواملی هستند که هویتی را به گوشه‌ای رانده و آن را کمرنگ کند، اما می‌توان دید که کالبد و جسد هویت، همچنان در محیط می‌ماند. چونان درختانی که پس از مرگ در کنار دیگر درختان سبز و یا جنگلی بزرگ تنهایی پر ابهتی را بر دوش می‌کشند.
حرفی برای تو دارد...

حرفی برای تو دارد...

دوران سالمندی، مانند دوران کودکی و جوانی یک سیر طبیعی جهان خلقت انسان و در واقع، مرحله پندپذیری، عبرت‌آموزی و به کارگیری تجارب دوران‌های گذشته است. قرآن کريم، مراحل سه‌گانه حيات انسان را اينگونه بيان فرموده است: «اين خدای بزرگ است که، شما را از نطفه ضعيف آفريد و در شرايط ضعف و ناتواني پرورش داد. بعد دوران قدرت و جوانی به شما بخشيد و سپس روزگار ضعف و پيری را براي شما مقرر داشت.» آسايشگاه خيريه کهريزک سرزمین کوچکی است. مکانی که می‌توان آرزوها را ساخت و رؤیاها را نقاشی کرد.
عشایر ایران

عشایر ایران

عشاير، یکی از جوامع سه‌گانه‌ ايران هستند كه برای هويت ملی ايران افتخار آفرين بوده‌اند. سر سلسله‌های بسياری از حكومت‌های ايران، ازجمله قاجاريه، زنديه و افشاريه از ايلات بودند كه قرن‌ها بر ايران حكومت كردند. عکس‌های این گزارش، نگاهی دارد به زندگی عشایر سه استان آذربایجان شرقی، فارس و تهران.
صفر زندگی ...

صفر زندگی ...

جعفرقلی قنبری اهل روستای بنه‌وار استان لالی است و هشت فرزند دارد. پنج فرزند او معلول مادرزادند. دو فرزند وی ازدواج کرده‌اند. یکی از دخترانش به امور خانه رسیدگی و در چوپانی به پدر و مادرش کمک می‌کند. فاطمه و علی هردو توانایی راه رفتن ندارند. آنها هر روز صبح تا عصر در ایستگاه کنار خیابان می‌نشینند و رهگذران به آنها هدیه می‌دهند. رضا هم در نزدیکی آنها می‌نشیند و در سکوت نظاره‌گر دنیای خلوت اطرافش است. فروزان و آمنه در خانه می‌مانند. آمنه گاهی آشپزی می‌کند و کارهای خانه را انجام می‌دهد. آگاهی از زندگی این خانواده لحظه‌ای را برایمان رقم می‌زند که علی‌رغم امیدواری اعضایش، بازتاب سختی زندگی آنان است.
میمه، زنی که فعل خواستن را صرف کرد

میمه، زنی که فعل خواستن را صرف کرد

در میان انسان‌ها هستند کسانی که زندگی را از جنس رفاقت‌ می‌بینند و لحظه‌های خود را وقف مردم می‌کنند. میمه مصداق بارزی از این افراد است. حمیرا قولی 43 ساله و ساکن گمیشان است. او در بین دوستان و نزدیکان خود به میمه معروف است. میمه در ۹ ماهگی مبتلا به پولیو (فلج اطفال) می‌شود و به تشخیص پزشک سه بار عمل جراحی بر روی پایش انجام می‌شود. در 16 سالگی‌ مادرش سکته مغزی می‌کند. میمه برای مراقبت از مادر، ترک تحصیل می‌کند و بعد از فوت مادر به تشویق خانم فرح‌دوست به جمعیت بهزیستی می‌پیوندد. او مجتمع بهزیستی گمیشان را در سال 89 با هشتاد پرونده دایر کرد که اکنون با بیش از 850 پرونده در حال فعالیت است. این مجتمع زیر نظر انجمن معلولان و با همت 9 نفر از افراد کم‌توان جسمی اداره می‌شود. اکنون میمه زندگی‌اش را وقف مددجویان بهزیستی کرده است. او زنی تنها و در عین حال قدرتمند است.
تن‌های رنجور

تن‌های رنجور

نمی‌دانم چرا همه نگاه‌ها به ویلچر‌ها ختم می‌شود!؟ تا ما را می‌بینید خواسته یا ناخواسته نگاهتان را از چشمان‌مان می‌ربایید و روی آهن سرد ویلچر می‌سرانید!؟ چه‌چیزی در خانه چشم ما لانه کرده که تحملش انقدر شاق است!؟ تاکنون پیش آمده که بیاندیشید پشت این تن رنجور روحی سرکش، به زنجیر کشیده شده است!؟ مرد و زن، پیر و جوان، زشت و زیبا فرقی برایتان نداریم!؟ سهم ما از نگاه‌تان تنها این ویلچر است!؟ به این نمی‌اندیشی که زنی روزی از خواب برخواست و خود را در چنگال «ام اس» دید و مصیبتش به سال نکشیده شویش جلوی چشمان او، پای هوو را به خانه باز کرد و اکنون روزها و شب‌ها در غم دوری تنها فرزندش که از او جدایش کردند، در بستری افتاده که همواره از اشک چشمانش‌تر است!؟ می‌ترسی ما را میهمان نگاه مهربانی کنی و سپس به مصیبت‌مان گرفتار شوی!؟ در تمامی این سال‌های سخت و حرمان هنگامی که سراغ شعر سعدی را گرفته‌ام، آن را برای من از بر خوانده‌اند، همه.... «بنی آدم اعضای یک پیکرند» واقعا!؟ تنها با نگاهی کوتاه اما با گرمایی بیکران. این گزارش در محدوده جغرافیایی شهرستان آق قلا و گمیشان استان گلستان عکاسی شده‌ است.
روایت دل‌روشن پارسای حافظ

روایت دل‌روشن پارسای حافظ

احمد پارسا سال ۱۳۶۱ در شهرستان بروجرد متولد شد. با توجه به نابینایی ناگزیر از خواندن دروس با خط بریل بود که در بسیاری از شهرها به سختی پیدا می‌شد، برای همین بود که به همراه خانواده به تهران آمد. احمد تا دیپلم در مدرسه شهید محبی به تحصیل ادامه داد و با توجه به سختی تحصیل با خط بریل قصد داشت تا درس را رها کند، اما رفت‌وآمدهایش به کتابخانه رودکی که محلی برای گردهم آمدن نابینایان است، باعث شد تا به احمد پیشنهاد شود تا ویرایش کتاب‌ها برای چاپ را بر عهده بگیرد، منتهی با این شرط که مدرک کارشناسی داشته باشد و این انگیزه‌ای شد تا ادامه تحصیل را جدی بگیرد. احمد برای به دست آوردن این فرصت شغلی سختی‌های تحصیل آن هم در مقطع دانشگاهی را به جان خرید و سال 91 موفق به اخذ مدرک شد. وقتی با شوق و ذوق مدرک را به کتابخانه می‌برد که آنها می‌گویند که برای استفاده از این فرصت شغلی باید مدرک کارشناسی ارشد داشته باشد. احمد برای ادامه زندگی و امرار معاش به شغل دست‌فروشی روی می‌آورد. در ابتدا در مترو شروع به کار می‌کند، اما به علت افتادن در ریل و منع مسئولین مترو به دست‌فروشی افراد نابینا، به علت کشته شدن و خطرات آن، در سامانه اتوبوس‌های تندرو خط خاوران-آزادی مشغول به کار می‌شود.
اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است

یا شاهچراغ، منم رقیه که به پا بوست اومدم. اگه تو نبودی، نمیدونم حرف دلمو به کی می‌گفتم. نه اینکه بخوام غر بزنم و ناشکری کنم، نه! اما بعضی وقتا دلم هول می‌کنه. اگه فردا روز منم مثل مادرم سرمو گذاشتم روی زمین، این 4 تا داداشم رو به کی بسپرم!؟ اینا مثل بچه خودم میمونن. تر و خشک‌شون می‌کنم. عین بچه دلشون پاکه، اما خب غصه ام می‌گیره. بچه‌های هم‌سن برادرام، بزرگ شدن، اما اینا بزرگ هم که شدن هنوز بچه هستن. توی کوچه‌ها هنوز مثل اون وقتا بالا پایین می‌پرن. آقام وقتی هر کدوم از داداشم به دنیا اومدن به اسم هر کدوم یه نخل کاشت. نخل‌ها بزرگ شدن و به بار نشستن، اما این چهارتا طفل معصوم... آقام اون وقتا مثل الان زمین‌گیر نبود. تو رو به غریبی‌ات قسمت می‌دم که شفاعت اینا رو بکن. این داداشام لنگه این نخل‌ها بشن، سبز و بلند.
نامه‌ای از یک تفنگچی

نامه‌ای از یک تفنگچی

نمی‌دونم چطوری بنویسم. نه اینکه بلد نباشم بنویسم، نه! تا پنجم سر کلاس رفتم. از مدرسه فقط حرفایی که راجع به ایلمون «خمسه» بهمون گفتن یادم مونده، می‌گفتن که قدیما زورش خیلی زیاد بوده و کلی تفنگچی هم داشته، تفنگچی‌های بلد و قدر. یه بار از معلم پرسیدم «بزرگ شدم می‌تونم تفنگچی بشم؟» همه بهم خندیدن. منم غصه‌ام گرفت. الان وقتی بچه‌های کاکام می‌گن بیا با هم مشق بنویسیم، غصه‌ام می‌گیره. یاد اون روز می‌افتم که بهم خندیدن. بچه‌های کاکام رو خیلی دوست دارم. به‌خصوص وقتی کوچیکن. بزرگ که می‌شن از من بزرگتر می‌شن. نه اینکه دوست ندارم بزرگ بشن، نه، اما...! صبح‌ها وقتی کاکام گله رو می‌بره صحرا دلم می‌گیره. آخه روزا مجبورم پیش زن کاکام بمونم و همش اون تر و خشکم کنه. من تفنگچی که هیچ حتی چوپان هم نشدم! شبا وقتی همه می‌خوابن، فانوسمو بغل می‌کنم و از بین سوراخ‌های چادر به آسمون نگاه می‌کنم. توی آسمون بین ستاره‌ها، شکل یک تفنگچی رو می‌بینم. قد بلند و رشید... سوار اسب و تفنگ به دوش.
فریادهای «لالی»

فریادهای «لالی»

شهرستان لالی در 45 کیلومتری مسجد سلیمان واقع است و اغلب ساکنان آن از طایفه بختیاری هستند. جمعیت این منطقه ۳۵ هزار نفر است که در تابستان به علت کوچ عشایر به ۲۳ هزار نفر می‌رسد. روستانشینان شهرستان لالی از محرومیت شدید در زمینه دسترسی به امکانات بهداشتی رنج می‌برند و برای تأمین مایحتاج خود مشکلات فراوانی را متحمل می‌شوند. نداشتن مسکن استاندارد و امن، معابر صعب‌العبور و مال‌رو، واقع شدن روستاها در مناطق کوهستانی یا سیل‌خیز، دوری از شهر و مراکز بهداشتی، وجود اختلال در شبکه مخابرات منطقه، فقدان سرویس بهداشتی مناسب و آب آشامیدنی ناسالم از جمله مشکلات روستانشینان شهرستان لالی است. مجموع این مشکلات باعث شیوع اقسام بیماری‌های عفونی، پوستی و گوارشی بین روستانشینان شده است، علاوه بر این اطلاعات ناکافی در خصوص رعایت مسائل بهداشتی و نادیده گرفتن بهداشت فردی هم ماندگاری بیماری‌های واگیردار را تشدید می‌کند. در عین حال فرهنگ غالب این منطقه ازدواج فامیلی است و عدم آگاهی خانواده‌ها، غلبه نگرش مردسالارانه و گرانی آزمایش‌های ژنتیک باعث بروز معلولیت‌های مادرزادی در این منطقه شده است.
1